شبی که روبیک کامل شد
دیزاین و دیگر هیچ

شبی که روبیک کامل شد

این سوال زیاد ازم پرسیده شده و گاهی حتی سوال خودم هم هست: چی شد دیزاینر شدم؟ تو این یاداشت،‌برگشتم اون اول اول‌ها، اون جایی که هنوز بچه بودم و شاید دنیا رنگی رنگی تر بود
Authors
  • avatar
    Name
    منتشر شده توسط عینلامی سمندر در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۴۰۵

وقتی یک روز سرد زمستونی روبیک سه در سه ای که ۴۵۰۰ تومن از لوازم تحریری سر کوچه خریده بودم رو دستم گرفته بودم مدام به این فکر میکردم چطور این بهم ریختگی و پیچدگی رنگ‌های توی دستم درست میشن؟ چطور شبیه همون روز اول میشه؟ یادمه اولین بار بر اثر یه اتفاق و ضربه تکه های روبیکم جدا شده بودن و با چیدنشون کنار هم درست شدن اما مسلما راه اصلیش این نبود. اخه مگه میشد برای هر بار درست کردنش با چاقو به جون پیچ های روبیک افتاد.

تا اینکه تو یکی از مانیتور های مغازه‌های انقلاب تصویر بچه‌ای رو دیدم که تو مسابقات روبیک در چند ثانیه روبیک بهم ریخته جلوش رو درست می‌کرد. زیر مانیور یه کاغذ چسبیده که نوشته بود "آموزش حل مکعب روبیک رسید". حالا همه چی فرق میکرد، به نظر میومد راه های دیگه‌ای غیر از با چاقو افتادن به جون روبیک هم برای حل این مکعب رنگی رنگی وجود داره.

سی‌دی رو خریدم و برگشتم خونه، یادمه که یک روز از خود صبح تا نیمه‌های شب فیلم رو نگاه می‌کردم و مدام روی روبیک تست کردم،‌ اون شب رنگ‌های روبیک من درست شد اما نکته اصلی اون شب روبیک من نبود،‌ دیدگاه من به زندگی بود، همیشه چالش روبیک در این بود که من میتونستم رنگ یک سمت رو درست کنم اما به محض اینکه سراغ رنگ دوم می‌رفتم همه چیز خراب میشد.

اما اون شب یاد گرفتم که مسیر اصلی الزاما چیزی نیست که ما فکر می‌کنیم، مسیر های مختلفی برای حل یک مسله وجود داره،‌ مسیر هایی که ممکنه در لحظه به نظر باعث خراب شدن نقطه فعلی بشن یا حتی بلا استفاده به نظر بیان اما در نهایت یه کل بزرگ تر رو بسازن.

به این نتیجه رسیدم که هر عمل من، الزاما چیزی که می‌بینم رو تغییر نمیده بلکه یک عالمه رنگ دیگه رو در پس زمینه جا به جا می‌کنه،‌ رنگ‌هایی که من قصدی برای تغییرشون نداشتم، اون شب من علت و معلول رو فهمیدم،‌ اینکه هر کنشی با واکنشی همراهه، با واکنشی که ممکنه ارتباط مسقیمش با کنش اولیه واضح نباشه.

کائنات؟ کنش واکنش

روبیک قصه من اون شب تموم نشد و در تمام این سال‌ها روبیک‌های عجیب و عجیب‌تر خریدم. از اون شب به بعد پازل‌های ذهنی من دیگه صرفا در یک مکعب سه در سه در دستم نبود، بلکه دنیا رو شبیه به روبیک میدیدم. اقدامی که در یک سمت دیگه انجام میشه و مستقیم و غیر مستقیم تغییراتی رو در سمت دیگه ایجاد می‌کنه. ما داخل یه ماتریس زندگی می‌کنیم که پیوسته پر از علت و معلوله.

هر قدمی که تو خیابون بر میداریم و هر کلیکی که تو یک وبسایت انجام می‌دیم، هر خریدی که تو یک فروشگاه انجام می‌دیم، همه و همه جوابی از سمت ما به محرک‌های اطرافه. هر چی جلو تر رفت بیشتر دلم خواست که محصول دنیای اطراف نباشم و به جای اینکه صرفا استفاده کننده باشم، اونو کنترل کنم. جای اینکه معلول یک محرک باشم، علت محرک‌ها باشم. اون روز شاید من اسمی برای کنترل محرک‌ها نداشتم اما امروز میدونم که اسمش دیزاینه،‌ برای من قبل از اینکه حتی بفهمم اسمش دیزاینه، دیزاین تبدیل به زندگی شد، من شروع کردم به زندگی کردن دیزاین.

از همون موقع تصمیم گرفتم پیش‌فرض‌های موجود رو قبول نکنم و برای یک خروجی بهتر تغییر ایجاد کنم، خوب که بهش فکر میکنم هنوز هم اون دیزاین فرمون ماشینی که تو دوره راهنمایی مدرسه، ( الان فکر کنم بهش میگن هشتم) که هفته ها روش وقت گذاشته بودم و نمایش کلیومتر رو به جای پشت فرمون روی فرمون کار کرده بودم رو یادم میاد، البته که اون روز‌ها چرایی تغییر این محرک‌ها برام سوال نبود بلکه صرفا تغییر دادنشون برای خروجی بهتر برام جالب بود، اما خروجی بهتر چی بود؟ نمیدونم.

رنگ، شکل، محتوا

خیلی طول نکشید که زرق و برق رنگ‌ها و شکل‌ها منو گرفت، شاید گرافیک دیزاین برای اون بچه‌ی تشنه به تغییر محرک‌ها نقطه‌ی جذابی به نظر میومد، قطعا که این همه متن و رنگ و شکل بی دلیل و صرفا از سر خوشگلی (اصلا خوشگلی چی هست؟) کنار هم چیده نشدن وگرنه مگه نقاشی چش بود؟ حتما که باید دلیلی داشته باشن، اما چه دلیلی؟ چطور میتونم مطمعا بشم طراحی که انجام دادم، کاری که باید رو انجام می‌ده؟

ترم اول دانشگاه

با گرافیک دیزاین که بیشتر آشنا شدم، یک جایی از کار هنوز میلنگید، آدمها سر کلاس پی این بودن که بسته بندی که برای پروژه غذایی الویه طراحی کردن زیباست یا نه و در سمت دیگه‌ای از کلاس من تو این فکر بودم که اگه بسته الویه ای که طراحی کردم رو از طبقه سوم پرت کنم پایین پاره میشه یا نه؟ چطور مطمعنم بشم این بسته بندی در عین حال که پاره نمیشه، برای کاربر راحت باز میشه؟ اگه یک قاشق یکبار مصرف رو بتونیم تو ظرف جا بدیم چطور؟

دیزاین، کارکرد یا زیبایی؟

مشخصا گرافیک تمام چیزی نبود که من میخواستم، جواب من اونجا نبود، بعدتر‌ها خیلی اتفاقی با حوزه نوپا و تازه شناخته شده‌ی اون زمان ایران آشنا شدم، تجربه کاربری (Ux).پیچش‌های تجربه کاربری خیلی جالب تر از گرافیک دیزاین بود، چون با اینکه تمام بخش‌های جذاب گرافیک دیزاین رو برای من داشت، اما دنیای بزرگ‌تری از جواب چرایی‌ها بود. چرا کاربر این واکنش رو داشت؟ چه کنیم واکنش بهتری داشته باشه؟ چه کنیم درب الویه راحت باز بشه؟

تجربه کاربری برای من جلو‌تر رفت،‌ آموزه‌های طراحی محصول هم بهش اضافه شد، چند سالی که گذشت حالا می‌شد گفت تبدیل به طراح محصول شدم. تو اون نقطه دیگه فقط و فقط کاربر مهم نبود، حالا خود محصول و بیزنس‌ هم برای من دیزاینر مهم بود، چطور درآمد رو بالا ببریم؟ چه فیچری عرضه کنیم؟ دنیای جالبی بود.

درست که یوایکس و پروداکت دیزاین نقطه خیلی جالب تری نسبت به طراحی گرافیک بود اما حداقل طبق تعریف های ایران و حتی کامیونیتی‌های اینترنتی و خارجی، خیلی محدود به دیجیتال شده بود، تا حرف از آموزش و استفاده از یوایکس میشد، همه نگاه ها به سمت صفحه‌های دیجیتالی موبایل و کامپیوتر جلب میشد، با اینکه در زیر لایه این ماجرا تمام آموزه‌ها از دنیای قبل از دیجیتال میومد و سال‌ها قبل از وجود دنیای دیجیتال تجربه کاربری و طراحی محصول وجود داشت و استفاده می‌شد.

عشق دیرینه‌ی منِ کلاسیک و رترو، دیجیتال رو به عنوان تنها دایره نمی‌پذیرفت. من می‌خواستم تمام محرک‌های تاثیرگذار رو داشته باشم، میخواستم بتونم روی تک تک نقاط تاثیرگذار باشم، میخواستم دلیل فکر کردن کاربر به اون پروژه الویه‌ی دانشگاه باشم، میخواستم دلیل برداشتن بسته الویه از یخچال سوپر مارکت باشم. میخواستم اون کنشی که باعث واکنش‌ها میشه رو من به وجود آورده باشم. این شد که یک شیرجه‌ی عمیق به دنیای دیزاین تجربه فیزیکال زدم. چطور یک سرویس خوب طراحی کنیم؟ چطور کاربر رو مجاب به خرید کنیم؟ مسیر فروشگاه از کجا بگذره؟ کدوم جنس کجا باشه؟ چطور باعث بشیم مشتری با قهوه‌اش یک کیک هم سفارش بده. دنیای تجربه کاربری که من دنبالش بودم با سرویس دیزاین و علوم رفتاری ترکیب شد. این دقیقا اون نقطه‌ای بود که دنبالش بودم. جامعه شناسی، شناخت رفتار‌های فرهنگی و ژنتیکی و حتی بیشتر از اون ساخت و تغییر رفتار‌های موجود.

طراحی رفتار ، توهم عاملیت

ما انسان‌ها تصور می‌کنیم که کنترل کاملی روی ذهنمون داریم و در تمام موقعیت‌ها تصمیمات شسته رفته و درستی می‌گیریم اما خب این توهمی بیش نیست. مغز تکامل یافته‌ی ما مسلما زیر این حجم از بار اطلاعاتی توانایی اینو نداره که بخواد تک تک مسائل رو پردازش کنه و عمیق بشه. در نتیجه شروع می‌کنه به میانبر زدن و استفاده از مسیر‌های جایگزین که الزاما این این مسیر‌های جایگزین کارآمد نیستن و پر از خطاهای شناختیه، جالب‌تر اینکه چون مغز ناخودآگاه و قشر خاکستری ما سعی میکنه از مکانیزم بقایی خودش استفاده کنه، متوجه این نیست که این مسیر‌ها اشتباه هستن.

تو این نقطه از زندگیم به نظرم حالا شغل و علاقه‌ام از همیشه بیشتر از همیشه بهم نزدیکن. کار من ساخت سیستمیه که تو متن زندگی جریان داره از شکل‌گیری یک سرویس در بیزینس‌ها گرفته تا جریان رفتار آدم‌ها در خدمات شهری، فروشگاه‌ها و فضاها. تلاش من رو اینه که جلوی هدر رفت منابع رو بگیرم به بیزینس‌ها کمک کنم محصولاتی خلق کنن که انسان‌ها نتونن بدون اون زندگی کنن.

طراحی رفتاری، مسیری که بهمون اجازه ‌داد تا به زندگی و دیزاین نگاهی فراتر از رنگ‌ها، تصاویر و حتی فیزیک داشته باشیم. عاشق این شدم که با تغییر محرک‌های کوچیک در کنش‌ها و واکنش‌های آدم‌ها تغییر ایجاد کنم. اینکه برای مثال با تغییر تو فضا، رنگ‌ و شکل باعث تغییر رفتار آدم‌ها بشم تا زباله کمتری روی زمین ریخته بشه، عادت‌های بهینه تر و پویا‌تری تو افراد ایجاد بشه، یک محصول درون یک یخچال سوپر مارکت بیشتر انتخاب بشه و یا اینکه سرویس و محصولی بسازم که کاربر عاشق استفاده از اون بشه.

حالا اگه شما هم مثل من سرتون درد می‌کنه برای اینکه از طریق تجربه کاربری، علوم رفتاری، جامعه شناسی و دیزاین، یک سرویس، محصول، فضا و یا حتی بیزینسی با تجربه بهتر و ارزشمند‌تر بسازید که با رفتار و منطق بهینه بشر هم مسیر باشه ما حرف هم رو خوب می‌فهمیم.

گپ بزنیم

می‌تونی تو تلگرام در موردش کامنت بذاری یا در موردش گپ بزنیم.

کامنت تلگرام