چرا عاشق الکی خسته شدن هستیم؟
کار کن حتی به غلط

چرا عاشق الکی خسته شدن هستیم؟

آخر شب که به روزی که گذشت نگاه می‌کنید به نظر می‌آد که یه عالمه کار کردید اما خروجی چی؟ هیچی به هیچی. تو این بلاگ در مورد اینکه چرا دوست داریم هیچکاری نکنیم و فکر کنیم کلی کار کردیم صحبت میکنیم.
Authors
  • avatar
    Name
    منتشر شده توسط عینلامی سمندر در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۴۰۵

خستگی بابت هیچی

یه کارمند ساده رو فرض کنید (ممکنه اون کارمند ساده خودتون باشید پس خیلی نیازی به فرض کردن نیست). این کارمند ساده‌ی قصه‌ی ما قراره یک ارائه در مورد یک موضوعی آماده کنه. مشخصا مهم‌ترین و اصلی‌ترین بخش یک ارائه خوب موضوع و محتوای اصلی اون هست، باقی موارد صرفا حاشیه‌ای بیش نیستن. البته که بماند قطعا هممون پای ارائه‌هایی که هیچ محتوایی نداشتن و صرفا فقط همون حاشیه‌ها ازش مونده بودن نشستیم، امیدوارم که یکی از اون سازنده‌هاش نباشید.

خلاصه، از موضوع دور نشیم، این کارمند ساده‌ی قصه‌ی ما تمام روز یا روزایی که قرار بوده به ارائه وقت بده رو صرف همون حاشیه‌هایی که صحبت کردیم، کرده. اینکه فونت چی باشه، رنگش چی باشه، چه عکسی بیاد، از کی تشکر کنم و.... این موارد به خودی خود چیزای بدی نیستن بلکه حتی برای اینکه یک ارائه بهتر بشه تاثیر زیادی دارن اما تا وقتی که خبری از محتوا نیست، هیچکدومشون به کار نمیان. کارمند قصه ما هر روز آخر وقت خسته از یک دنیا کاری که انجام داده به خونه می‌ره اما نیتجه؟ تقریبا هیچی. چرا چون محتوای اصلی که مهم‌ترین بود،‌ هیچکاری روش انجام نشده و این حاشیه‌ها تقریبا به هیچ دردی نمی‌خورن.

روز شلوغ بدون خروجی واقعی،‌ مسئله ما تفکیک دو موضوع output (خروجی) با outcome (نتیجه) هست. آیا کارمند قصه ما واقعا کار نمی‌کرد؟ چرا اتفاقا شاید حتی خیلی سخت کار می‌کرد اما مسئله اینه که فقط فکر میکرد کار میکنه،‌ چون کار واقعی چیز دیگه‌ای بود که انجام نمی‌شد. ما حس مفید بودن رو بیشتر از واقعا مفید بودن دوست داریم. نتیجه چی شد؟ یک هفته روی ارائه وقت گذاشته شده تا الان اما پیشرفت واقعی پروژه چیزی حدود ۱٪ هست.

حتما باید یه کاری انجام بدم

دیگه خودمون رو که نمی‌تونیم گول بزنیم، ما آدم یکجا نشستن نیستیم و باید یه کاری انجام بدیم تا دلمون آروم بگیره. در این حد که یه تکنیکی هست که میگن اگه بتونید دو دقیقه هیچکاری انجام ندید و به هیچ چیزی فکر نکنید احتمال اینکه خلاقیتتون بیشتر بشه بالا میره. البته که این گزاره رو من صرفا شنیدم اما فرصت فکت چک کردنش رو نداشتم،‌ البته که با مثال‌هایی که جلوتر میزنم این موضوع خلاقیت و دو دقیقه چندان دور از ذهن نیست.

میخوام برم سراغ مفهوم کلی که روی این مسله تاثیر می‌ذراه، مفهومی به اسم Action Bias یا اگه بخواییم به فارسی بگیم تمایل به اقدام،‌ البته که می‌پذیرم ترجمه چندان مناسبی نداره. اکشن بایاس چی میگه؟ از تمایل ناخوداگاه مغز ما در انجام کار می‌گه،‌ اینکه مغز دوست داره یک عملی رو انجام بده و از هیچکاری کردن یا به قولی هیچکاری نکردن خیلی خوشش نمی‌آد. جالب‌تر اینکه الزاما این عمل کاری کردن قرار نیست فایده‌ای داشته باشه و حتی کار‌های بی‌فایده هم شاملش می‌شه. دقیقا مثل کارمنده ساده قصمون. این یک نوع فرار از حس بی‌کاری یا بی‌فایده بودنه.

این داستان اکشن بایاس انقدر توی آدم‌ها زیاد شد و نیاز داشتن بهش که باعث شد دیزاینر‌ها تو یه سری نقطه‌های روزمره توهم این اکشن رو به کاربر بدن تا حداقل ذهنش راحت بشه. اینجا بود که مفهومی به اسم Placebo Buttons یا دکمه‌های نمایشی به وجود اومد اما این دکمه‌های نمایشی چی هستن؟

احتمالا شما هم دکمه‌های بسته شدن در داخل آسانسور رو دیدی که آیکونی شبیه به تصویر پایین داره، البته که تو همه آسانسور‌ها نیست. بعد از فشردن دکمه عملی که توقع دارید اتفاق بیوفته، بسته شدن در هست اما باید بگم که این دکمه‌ها به جایی وصل نیستن و فقط توهم اینکه شما یه کاری انجام دادید به شما میده، در نهایت در آسانسور همون زمانی که قرار بود بسته میشه و این دکمه تاثیری در سرعت بسته شدن در نداره.

یه مثال دیگه‌اش توی همین آسانسور برای وقتیه که بیرون آسانسور هستید. اون دکمه‌ای که باعث می‌شه آسانسور به طبقه شما بیاد تا سوار بشید. آدم‌ها وقتی حتی این دکمه روشن هست باز هم فشارش می‌دن یا حتی فکر می‌کنن پشت سر هم فشار دادن دکمه باعث می‌شه آسانسور زودتر بیاد، با اینکه همه ما میدونیم همچین چیزی شدنی نیست.

دکمه‌های الکی

لازمه که یه نکته رو اینجا اضافه کنم، طی پرس و جویی که در مورد این دکمه‌های آسانسور کردم، این مسله بسته شدن در ایران کمتر وجود داره و به دلیل قوانین استاندارد در آمریکا، این موضوع در آمریکا رایج هست که دکمه‌ها متصل نیستن و کاری انجام نمی‌دن. در داخل ایران قانونی در این زمینه وجود نداره، در مجتمعات بزرگ برخی متصل هستن و در مجتعمات کوچک‌تر عمدتا وصل نیست.

البته که موضوع مورد بحث ما آسانسور‌ها نیستن بلکه مفهومی به اسم Placebo Buttons هست که غیر از آسانسور در جاهای زیادی به کار می‌ره.

با اینکه می‌دونیم، دوست داریم که ندونیم

چه به عنوان کسی که خودش عامل انجام کاریه چه حتی به عنوان بیننده کار فرد دیگری، تلاش همیشه برامون ارزشمند‌تر از نتیجه‌اس، اینکه چقدر عرق ریخته شده،‌ چقدر زحمت کشیده شده، فارق از اینکه نتیجه چیه.

بیایید یه موقعیت فرضی رو تصور کنیم، کلید خونه رو داخل خونه جا گذاشتید،‌ زنگ میزنید به یک کلیدساز که به کمکتون بیاد. کلیدساز قصه ما تازه‌کاره و چندان تو کارش حرفه‌ای نیست، بعد از یک ساعت که با در خونه کلنجار رفته و تمام وسایل توی جعبه ابزار رو تست کرده،‌ با شکوندن بخشی از قفل در و ریختن عرق‌های فراوان بلخره در خونه رو باز می‌کنه. از شما هم بابت کار انجام شده ۱ میلیون تومان هزینه می‌خواد، شما هم با کمال میل به این فکر می‌کنید که چه خوب، یک ملیون تومان شد، فکر میکردم بیشتر بشه.

حالا فرض کنید چندین سال گذشته و شما دوباره کلید رو داخل خونه جا گذاشتید (به نظرم باید یه فکری به حال این کلید جا گذاشتن‌ها بکنید، اینجوری نمیشه) دوباره به کلیدساز قصمون زنگ می‌زنید، این بار کلیدساز میاد، تجربه این پنج سال گذشته رو به خرج میده و تو ۵ دقیقه بدون اینکه کوچک‌ترین خطی روی در بیوفته در رو براتون باز می‌کنه. از شما برای هزینه کار ۱ ملیون تومان می‌خواد. (البته که قطعا بعد از ۵ سال تورم هزار برابر کرده هزینه رو ولی بیایید فرض رو روی تورم نداشتن بذاریم) یک ملیون تومان هزینه برای ۵ دقیقه؟ یکم زیاد نیست آقای کلیدساز؟

اینجاست که ما دچار تئوری Effort Justification (توجیه تلاش) می‌شیم. خطای شناختی که باعث میشه چون انرژی یا به قولی کالری زیادی سوزونده شده (چه از طرف خودمون چه از طرف مقابل)، ارزش خروجی به دست اومده تو ذهنمون بسیار بسیار بیشتر از ارزش واقعی اون دیده بشه.

در دو حالت در خونه باز شد، نکته جالب‌تر اینکه در حالت اول و طولانی‌تر بخشی از قفل در هم آسیب دید و شما هم زمان بسیار بیشتری پشت در موندید اما چون در حالت دوم خیلی زود و بدون زحمت انجام شد کار انجام شده به نظر کم ارزش میاد.

فرار از بار شناختی

این ارزش‌گذاری غیر واقعی الزاما در مقایسه با دوتا کار مشابه نیست، تو مثال هر دو مثال ما از یک کلیدساز بود اما بیایید بریم سراغ دوتا کار غیر مشابه. چرا وقتی داریم برای یک امتحان سخت آماده می‌شیم حوصله‌ سر بر ترین کار‌ها هم جالب به نظر میان؟ چرا قبل از یک ارائه مهم ساعت وقت صرف تمیز کردن اتاق یا فایل‌های بهم ریخته‌ی لپ‌تاپمون می‌کنیم؟ اینا همشون یک مثال از توجیه تلاشه، اینکه چون داریم برای یه کاری زحمت می‌کشیم، اون کار مهم به نظر میاد، در حالی که توی اون نقطه، انجام اون کار اصلا توجیه نداره.

در مورد توجیه تلاش بالاتر باهم خوندیم اما حالا توی این توجیه چرا مغز ما کار‌های خسته‌کننده اما ساده مثل تمیز کردن اتاق یا کمد رو به کار‌های اصلی ترجیح می‌ده؟ اینجاست که وارد مفهومی به اسم بار شناختی Cognitive Overload می‌شیم. بار شناختی یعنی میزان فشار، استرس و انرژی ذهنی که یک مسئله‌ی پیچیده از ما مطلبه، اینجاست که مغز ما وقتی می‌بینه یک کار میزان زیادی بارشناختی میطلبه، فرار می‌کنه. اما خب فرار، همراست با عذاب وجدان و احساس گناه. چطور باید از این یک فرار کرد؟

شما حالا می‌دونید چطور این احساس گناه رو کنار بذاریم، اینجا دقیقا همونجاییه که توجیه تلاش که باهم یاد گرفتیم وارد میشه، ما خودمون رو درگیر کار دیگه‌ای می‌کنیم،‌ اون کار هر چی خسته کننده‌تر یا به قولی عرق ریز تر باشه این عذاب وجدان ما کمتر میشه.

از خستگی شیک تا اثرگذاری واقعی

اما بعد از تمام این‌ها چطور متوجه بشیم دچار این خستگی شیک نیستیم و واقعا در حال اثر‌گذاری هستیم؟ شروع این کار با تغییر متریک‌هاست. اولین قدم تغییر تمرکز از روی شلوغ بودن به اثرگذاری واقعی Impact هست. اینکه نتیجه رو فارق از پروسه ببینیم. برای این کار هم یک تست ساده وجود داره، در انتهای کار این سوال رو از خودتون بپرسید: اگه این کاری که الان دارم انام میدم رو حذف کنم یا به قولی انجام ندادم چه تغییری در نتیجه نهایی بیزینس، زندگی یا هر حوزه‌ای که دارید توش کار میکنید ایجاد میشه؟

گپ بزنیم

می‌تونی تو تلگرام در موردش کامنت بذاری یا در موردش گپ بزنیم.

کامنت تلگرام